روی جلد نشریه!

(دانشگاه یزد)
مطالب این شماره نشریه در پست های قبلی برای مطالعه قرار داده شده است
دانشجویان دانشگاه یزد این شماره نشریه را در کنار دیگر امید های بزرگشان به امید تداوم انتشار پرومته منتشر می کنند.
«عناصر جامعه اکسیژن شوید!»
این روزها در فضای تبادل اندیشه ها و افکار در سطح کشور نشریاتی که در دانشگاه ها و توسط دانشجویان منتشر می شوند یا به عبارت خودمانی دانشجویی هستند، تنها به همین دلیل که دانشجویی هستند، متهم به سطحی نگری، بی تفاوت بودن، واکنشی بودن و حتی آماتور بودن، شده اند تا جایی که در دسته بندی نشریات به طور کلی، ردیف نشریات زرد (بی محتوا) جایگاهی است که به آنها تعلق می گیرد.
البته در این مورد باید از جلوی آینه نارسیستی و از پشت عینک خوش بینی کنار آمده و برخورد خودمان به عنوان قشر عمده مخاطب نشریات دانشجویی را نیز در این تحلیل وارد کنیم؛ علاوه بر آن اشاره به عدم مطرح کردن ضروریات زندگی دانشجویان و واقعیات روزمره جامعه و برخورد عمومی مسئولین با فعالین دانشجویی که فضای بی تفاوتی در میان دانشجویان را دامن می زند نیز خالی از لطف نخواهد بود.
بعد از آن، تبدیل شدن عمومی نشریات دانشجویی به نشریاتی با ساختاری واکنشی – خبری که می توانست بستری برای بیان آگاهانه و تحلیلی مسائل عموم جامعه باشد، دلیلی عمده در عدم اقبال نشریات دانشجویی و عدم استقبال مخاطبان و باقی ماندن آنها در سطحی بسیار نازل و بدور از هر گونه نقد و تحلیل می باشد، شایان ذکر است.
متاسفانه فضای عمومی دانشگاه های کشور به سبب ساختار موجود در پاره ای از زمان ها تبدیل به فضایی سیاست زده و انتزاعی و مبتذل شده و در پاره ای از زمان ها به دلیل اتمسفر مریخی حاکم بر دانشگاه ها، فضای کیهانی بسیار سرد و تاریکی ایجاد می کند که امکان تنفس و تفکر در سطح آن تنها با توسل به امکانات فوق العاده هزینه بر ایستگاه های فضایی، ممکن می شود؛ در حالی که بستر دانشجویی با پتانسیل بالای موجود در آن می تواند قشری متفکر، مرتبط با بدنه اجتماع و روشنگر و سازنده باشد و این نیازمند درک صحیح دانشجو از خویشتن به عنوان عنصری فعال و عمل گرا و متأثر از مسائل عمومی جامعه است. عنصری که می تواند در ترکیب با عناصر دیگر فعال در جامعه اکسیژن لازم برای زندگی آگاهانه را ایجاد کند.
نشریه پرو مته دقیقاً با آگاهی از فضای مذکور و تا آنجا که ممکن است با به همراه داشتن لوازم ضروری ادامه حیات، قصد دارد تا در حد توان خود از ذهنی بودن، سطحی نگری و ابتذال فاصله گرفته و می خواهد صدای کسانی باشد که نه به عنوان دانشجو بلکه در مقام عضوی از جامعه خود برای تغییر نازیبایی های جامعه تلاش می کنند.
اهالی نشریه پرومته به خوبی می دانند که مشکلات بستر دانشجویی برآیند مشکلات جامعه است و مشکلات جامعه امروز بازده های مشکلات بستر دانشجویی است؛ اجتماع ساختاری پیچیده و در هم تنیده با تضادها و تناقضات درونی خویش دارد و مسائل طبقات مختلف تنها معطوف به همان طبقه خاص نیست. پس بایسته این است که در هر جایگاهی چه با عنوان دانشجو چه در مقام عضوی عمومی از جامه، مسائل و مشکلات عینی خود و جامعه را درک کرده و سعی در تحلیل ریشه های آن داشته باشیم.
نشریه پرومته بر این اعتقاد است که حرکت دانشجویی در روند تکاملی خود به نقطه ای رسیده است که باید از هرگونه حرکت کور و واکنشی، آنارشی گری فاصله گرفته و در پی طرح و تحلیل عمیق مسائل اجتماعی، اقتصادی و سیاسی با نگاهی تیز بین و هوشمندانه باشد و این مهم میسر مگر با مطالعه، صرف وقت و هزینه و نگاه عالمانه به جامعه که منبع اصیل داده های تحلیل مورد اشاره خواهد بود.
پر واضح است که این به معنای پناه بردن به پشت میزهای مطالعه و غرق شدن در خیالات اتاقک های تئوری محض نیست، بلکه حرکت و عمل توامان با تئوری است که زمینه ساز تغییر و تحول آگاهانه خواهد شد.
این حرکت در نشریه پرومته بدون شک با همکاری شما دانشجویان به پیش خواهد رفت از این رو از همه دانشجویان آگاه و بیدار می خواهیم با ارسال مطالب، مقالات و پیشنهادهای خود به ایمیل نشریه ما را یاری کنند
هستی شناسی از نوع "نیست و باید بشود"
فنجان، فنجان است. شاید میان دو فنجان هیچ تفاوتی نباشد، اما میان این که بگویی: "این یک فنجان است" تا اینکه بگویی:"این فنجان پر نیست و باید بشود" از لحاظ هستی شناسی آسمان تا زمین تفاوت وجود دارد. گزاره اول یک توصیف است و احتمالا با گزاره هایی چون،" فنجان روی میز است" و " رنگ آن سفید است " ادامه می یابد. اما گزاره دوم توصیف خود را متوجه یک تغییر می کند. گزاره اول به " هست انگاری" تعلق دارد و گزاره دوم به هستی شناسی از نوع" نیست و باید بشود".
می گویند واقع گرایی یعنی پذیرفتن واقعیت همانگونه که هست، اما اگر این واقعیتی که ما هم اکنون می بینیم، امری باشد که قبلا مسلط شده باشد آن وقت چه؟ آیا واقعیتی که می پنداریم هست تنها از آن رو که مسلط هست واقعیت پنداشته نمی شود؟ چشم اندازی که هست انگاری (واقع گرایی مورد بحث ما) در برابر ما می گشاید به هیچ وجه واقعیت نیست بلکه واقعیت مسلط است:یعنی ایدئولوژی. این درست مانندهمان ادعای همیشگی رسانه هاست که به ما می گویند دریچه های خود را بر روی واقعیت گشوده اند.
هست انگاشتن، بدیهی انگاشتن، پذیرفتن فنجان همان گونه که هست، درک جامعه همان گونه که هست، دیدن واقعیت یا واقع گرایی نیست، بلکه اتخاذ چشم اندازی است که بر کرانه های ایدئولوژی گسترده شده است و ایدئولوژی نیست مگر مجموعه پیش انگاره های مسلط که واقعیت خوانده می شود. همیشه تصور می شود که ایدئولوژی مجموعه افکار منسجمی است که عده ای برای زندگی و فعالیت اجتماعی خود برگزیده اند و از قرار معلوم همواره به همین دلیل موجب همبستگی در میان آن عده می شود. اما این یک تعریف بی خود از ایدئولوژی است که تنها به درد پر کردن سطور کتاب های قطور آکادمیسین های علوم اجتماعی می خورد. تعریف واقعی ایدئولوژی پنهان کردن منافع و قدرت خود در پشت آگاهی است که تولید می شود، از این لحاظ هستی شناسی مورد بحث ما هرگز یک ایدئولوژی نیست، چرا که از همان آغاز آشکارا پیش انگاره خود را اعلام و اعمال می کند و از انکار و پنهان کردن آن پرهیز دارد. زیرا واقعیت را صرف هست بودنش پیش فرض نمی گیرد و در صدد تغییر پیش انگاره مسلط است.
شناخت های ما همواره تحت سلطه پیش انگاره ها قرار دارد و در هیچ شناختی از تحمیل پیش انگاره خلاصی در کار نیست، تا جایی که خیلی ساده می توان گفت: شناخت یعنی تحمیل پیش انگاره مسلط به عنوان امر واقعی. شما نمی توانید بگویید این یک فنجان است، مگر اینکه آن قبلا به مثابه ابزاری برای نوشیدن چای درک شده باشد. تفاوت شناخت های هستی شناسی از نوع نیست و باید بشود با هست انگاری در این است که هستی شناسی مورد نظر تحمیل پیش انگاره بر موضوع شناخت را انکار نمی کند، در حالی که هست انگاری با انکار تحمیل پیش انگاره امر مسلط را به جای واقعیت جا می زند. هستی شناسی مورد بحث شناخت را نه همچون توصیف "هست" ها بلکه به مثابه مبارزه ای برای تغییر آنچه نیست و باید باشد، جلوه می بخشد.
از جهت دیگر هستی شناسی مورد بحث به خوبی می داند که رابطه سوژه(شناسنده) و ابژه (موضوع شناخت) در شناسایی آن ابژه موثر است و هر پدیده اجتماعی بایستی به صورت تاریخی دیده شود. به عبارتی رابطه سوژه و ابژه و استفاده ای که سوژه از ابژه می برد، به شناخته شدن ابژه منتهی می شود. توصیف یک مرد(یا زن) با توجه به نقش های اجتماعی که جامعه بر عهده آنها گذاشته است، میسر می باشد. توصیف مذکور می تواند کاذب باشد زیرا پیشتر به وسیله ایدئولوژی مسلط گشته است و دقیقا به همین دلیل واقعیت نام گرفته است.
در هستی شناسی از نوع نیست و باید بشود یک زن (یا مرد) به صورت آنچه هست (ضعیف هست، تنومند هست) تعریف نمی شود، بلکه مثلا به صورت انسان نیست و باید بشود تعریف می شود.به عبارت دیگر هستی شناسی مورد نظر، به جای توصیف ظرف های زن یا مرد، تهی بودن آنها از مفهوم انسان را می بیند، یعنی آنچه نیست و باید بشود
دیوار
"خورشید بود و نبود. اگر بود که سایه ها می مردند و اگر نبود که آنها هرگز نمی توانستند وجود داشته باشند."
همه به دنبال سایه های خود بودند ولی به دیوارها بر می خوردند. انگار که دیواری می خواستند و جز آن نمی خواستند و هر روز در پی کشف دیوار تازه ای بودند، در میان دیوارها به دام افتاده بودند، چشمانشان کور شده بود و جز تو در توی دیوارهایشان جایی را نمی شناختند.
همگی دچار فراموشی شگرفی شده بودند، گاهی انگار چیزهایی به یاد می آوردند ولی آنها را در دیوارهایشان گم می کردند، در آنجا همه چیز به سرعت از میان می رفت.
برخی از آنها که می فهمیدند و هیچ نمی فهمیدند، از پشت دیوارها چنان آگاه شده بودند که ثابت کردند، آنها سخت نیستند، یا اینکه اصلا نیستند. آنها در شب ثابت کردند خورشیدی هست، درخشان. آنها ثابت کردند که شب روشن است. فهمیدند که سایه ها از همان اول در شب ظهور می کردند. آنها از درک کاملا بی نصیب بودند.
در درون دیوارها، این مسیر های تو در تویی که همه به هم می رسیدند، روز و شب هم کم کم مفهوم خود را از دست می داد. شاید هم نبود. اصلا هیچ نبود و هیچ بود و همه به دنبال دیوار خود یکدیگر را به امید راهی می دریدند و به این فکر می کردند که باید برسند، که نرسیدند. نه! نه! در حالی که فکر می کردند رسیده اند، در دور باطل خود می چرخیدند، دیوار ها همه چیز را می بلعند و آنها فکر کردن را هم کم کم از یاد می برند، این آخرین طعمه دیوار ها را.
من یک کارگر هستم . . .
من یک کارگر هستم، خسته از روزگار ظالم، روزگاری که درد هایش را بر من تحمیل می کند
خسته ام، خسته از روزگاری که مساوی بودن را به نامساوی تبدیل کرده است
من یک کارگر هستم، 14 ساعت کار می کنم حقوقم به زحمت به 250 هزار تومان می رسد وقتی هم که آخر ماه می شود و دلخوشی گرفتن این چند تومان را دارم یا حقوقم را نمی دهند و یا اینکه حقوق ماه های قبل را که عقب افتاده است را به من می دهند. سر کار کارفرما با لحنی خشن به من دستور می دهد.
هه...
خیال می کند که من نوکر او هستم و هیچ وقت هم خودش را به جای من نمی گذارد تا معنی کار گر بودن را درک کند.
فقیرم پولی ندارم ، شبها وقتی سر سفره کنار خانواده ام می نشینم همیشه شرمنده آنها هستم و همیشه سرم پایین است روی نگاه کردن به صورت آنها را ندارم .از درون دارم خرد می شوم زندگی سخت است.
برای ما کارگران غذا یعنی غصه، تجربه یعنی شکست، آینده یعنی ترس، گذشته یعنی حسرت و . . .
من یک کارگر هستم اسیر روابط و خط کشی هایی که برایم رسم می کنند.
تقصیرم چیست چیست؟؟؟
چون پول ندارم باید مدام طعم تلخ فقر را بچشم؟ باید مدام کار کنم که آخر سر پولم را ندهند و بعد پیری زود رس به سراغم آید؟جوانی که نکرده ام تا به یاد دارم از همان کودکی دست فروشی کردم تا الان که در کارگاهی کار می کنم و همیشه آرزوی بازی گل کوچک در کوچه ها را داشتم ولی می بایست کار کنم. تقصیرم چیست که خوشی هایم فقط به تعداد انگشتان دستم است نه بیشتر!!!
تقصیرم چیست که پدرم پول نداشت تا من هم مانند تمام بچه مایه دارها زندگی خوبی داشته باشم؟ پولدار نبودم تا هر ماه یک دست کت و شلوار بخرم ، ماشین مدل بالا سوار شوم و جلو دست فروشان و افراد فقیر پز بدهم
چون من فقیرم،چون من یک کارگر هستم؟
تقصیرم چیست که هر بار که در خانه را باز می کنم کودکان کوچکم را می بینم که دست های کوچکشان را به نگاه سرد و فقیر من هدیه می کنند تا من دست در جیب کنم و پولی به آنها دهم، تا فردا صبح که مغازه ها باز شدند آبنبات چوبی بخرند و چند دقیقه ای را شاد باشند؟ فقط چند دقیقه، فقط...
ولی افسوس که من پولی ندارم و کودکنم هم فقط می توانند در خواب طعم آبنبات چوبی را بچشند و در همان خواب هم شاد باشند ولی در بیداری آنها محکوم به غم خوردن هستند.
تقصیرم چیست؟ خانه ای دارم که ستون هایش از حلبی و در اتاق خوابش می توان ستاره ها را شمرد و تازه برای آن ماهیانه 50 هزار تومان می دهم ... 50 هزار تومان برای جایی که سگ هم در آنجا زندگی نمی کند ولی من انسان در آن زندگی می کنم. چون فقیرم و پول ندارم؟
گناهم چیست که هر روز باید سرکوفت ها را تحمل کنم و فحش ها را نشنیده بگیرم ؟ چون فقیرم و پول هم ندارم ؟
هه...
لعنت بر این پول کثیف ، لعنت بر روابط حاکم بر آن و لعنت بر کسانی که شعار حمایت از ما سر می دهند و از پول حمایت می کنند. لعنت بر این سرمایه که انسان بودن را از ما گرفته است.
تقصیرم چیست که چه سر به زمین کنم و چه به آسمان کسی صدایم را نمی شنود، نه هیچ کس نمی شنود.می خواهم بگویم که من هم می خواهم در این دنیا زندگی کنم، خوشی کنم، نمی خواهم فقط وعده آن را به من بدهند، می دانم که محال است. تقصیرم چیست؟ اینکه فقیرم و کارگر؟
آری من کارگر هستم و شاید هم تقصیر کار باشم . آری مقصرم، چون خاموشم. همیشه یاد گرفته ام که بگویم چشم! بله قربان! همیشه روی یک خط راست رفته ام و آمده ام دریغ ازاین که منحنی هم وجود دارد!
با همه اینها آیا من دیگر چیزی جز زنجیرم برای از دست دادن دارم. پس تقصیر من این نیست که یک کارگرم بلکه این است که هنوز تصمیم به در هم شکستن زنجیرم نگرفته ام.
نقدی بر دموکراسی
نقد و انديشه ي هويتي يكسان اند و انديشه ي بدون نقد همان ايدئولوژي است و رهایي از شرايط نا مساعد و نا مطلوب زماني ممكن است كه روشن فكران نقد را به عنوان يك عنصر اصلي انديشه بپذيرند زيرا به انديشه معطوف به رهايي نقد از بيرون به حوزه انديشه وارد نمي گردد بلكه نقد در درون انديشه و انديشه درون نقد نهفته است نقد همان انديشه است و اندشه همان نقد است. انديشه كه مراد ماست چه در مجموع مانند تمام فعاليت هاي فكري و عملي انسان در خلاء به وجود نمي آيد بلكه در جامعه شكل مي گيرد و جامعه هم طبيعتا فقط مرکب از مجموع افراد نيست بلكه مهم تر از همه متشكل از اشكال و ساختارها و روابط و مناسبات پيچيده ي اجتماعي اقتصادي سياسي و فرهنگي ميان انسان ها است كه آنان در چار چوب آن روابط جايگاه هاي مشخصسشان را بر اساس تقسيم اجتماعي كار_ كه تمايز ميزان پيچيدگي آن منوط به پيشرفت و عقب ماندگي آن ساختار ها است .... اما اين روابط و مناسبات ميان انسان ها در جامعه اي كه مسير طبيعي و عادي خودرويش را طي مي كند و در آن خود رهايي بخش حاكم نيست نمي تواند در هيچ يك از ابعادش (_اجتماعي سياسي فرهنگي) انساني باشد بلكه اين روابط بر سلطه و هژمونی علاقه مندی گروه اجتماعی خاصی بر گروه های دیگر در آن جامعه مبتنی است.
در چنین جامعه ای با این ساخت مطرح کردن مفهومی هم چون دموکراسی که لغتی پر طمطراق و بسیار گیرا و شور انگیز است بدون نگاه نقادانه و بدون توجه به پایه های آن سخنی گزاف و بی هوده است بسیاری از واژه ها ی زبانی امروزه بی معنا به کار می روند و کمتر نویسنده ای است که از دموکراسی و حقوق بشر و ... سخن می گوید و در عین حال کمتر نویسنده ای از دموکراسی سخن می گوید زیرا مصرف کنندگان این مفاهیم به پایه های اساسی و پیش شرط های معرفتی و تاریخی و اجتماعی که این الفاظ بر مبنای آنها معنا دار می شوند هیچ گاه توجه ندارند و این ناشی از واقعیت گریزی و پناه بردن به الفاظ پوچ و تخیلی و تشدید گسست ذهنی و فاصله سازی در آگاهی و چسبیدن به مفاهیم انتزاعی از پاسخ های انسان به واقعیات بوده است. اما از آنجا که مسئله اصلی ما چیز دیگری بوده است و ما تنوانسته ایم مسئله را به درستی درک کنیم این پاسخ های نامربوط به پرسش های نامربوط هیچ گاه نتوانسته است گره از کار فروبسته ما بگشاید بنابر این ما باید تلاش کنیم تا آنجا که در توانمان است از این ابتذال و انتزاع موجود فاصله گرفته و پرسش های تازه ای را در فضای تفکر مطرح کنیم که هم اساسی باشد و هم به جای انتزاعی کردن فضای فکری ،زمینه حرکت را فراهم آوریم و به جای کلیشه های نخ نمایی که از سوی برخی مطرح می شود به فکر حل مشکلات اساسی باشیم. اما مفهوم دموکراسی و یا تئوری دموکراسی با مقدمه های مدرنی از قبیل حاکمیت مردم ، هیئت اجتماعی، استقلال، قانون گذاری،اداره ی عمومی و هر مفهوم روسویی دیگری در پیرامون آن امروزه از سوی جوامع مختلف به عنوان غایت حرکت های اجتماعی تصور می شود. مفهوم دموکراسی که در جوامع سال ها است به صورت آرمان اجتماعی و سیاسی مطرح می شود در اروپا در مسیر تکاملی اش بر عرصه های مختلف سیاسی و اقتصادی و فرهنگی راهی را به درازای تاریخ آن پیموده است و در حرکت مشروطه در اروپا حدود 400 سال قدمت دارد و نه تنها دوره ی رنسانس بلکه انقلابات صنعتی و سیاسی انگلیس و فرانسه را هم پشت سر گذاشته است. رشد سیاسی در اروپا وارد مرحله جدیدی شده است و بورژوازی صنعتی لیبرال که شاهرگ های اقتصادی و سیاسی را در پروسه ی حاکمیت منحصرا عهده دار شده است از سوی فیلسوفان و جامعه شناسان آماج انتقاد های شدید قرار گرفته است. دولت های آنها با خیزش های عظیم مردمی رو به رو شده اند که بیشتر ناشی از رشد نا موزون اقتصادی در سطح گروه ها بوده است.
واقعیت مشخص که در دوره های اخیر خود را به وضوح نشان داده است این است که در بسیاری از جوامع امروز آسیا جنبش های سیاسی روشن فکرانه زیر ساخت ها ی اجتماعی لازم را که پایگاه و پشتیبان جنبش ها باشند با خود نداشته است و نهضت های فکری همواره در حوزه ی روشن فکری محصور مانده اند مسئله ای که سالها است فرا روی جامعه است این است که فرد چگونه می تواند اختیار خود را به دولتی دهد که خو برآمده از زیرساخت های متضاد با قانون انکشاف ناموزون و مرکب بسپارد و در عین حال آزاد تر از گذشته باشد و مطالبات خود را محقق ببیند. آنچه ما آن را دولت مبتنی بر نمایندگی می خوانیم همواره در کنار دولتی دیگر یعنی دولتی اجرایی قرار داشته است و این دولت در اعمال قدرت خود تابع منطق یا شیوه ای کاملا متمایز است. صدور احکام از بالا و نه از پایین، گرایش به مخفی کاری و نه کار علنی، اتکاء به سلسله مراتب و خود مختاری و گرایش به محافظه کاری و تمایل به رکود از دیگر موانع تحقق دولت دموکراتیک است. حاکمیت شهروندان به این دلیل محدود می شود که تصمیمات عمده نظیر سیاست های توسعه اقتصادی هیچ گاه به نمایندگی مردمی واگذار نمی شود و چنان چه به این نهاد ها هم واگذار شود تصمیمات در جایی دیگر که درآن اکثر شهروندان از ابراز رای برخوردار نیستند گرفته می شود. در واقع همیشه میان جامعه مدنی و جامعه سیاسی یک حاکمیت و یا یک واسطه وجود دارد. از دیگر نقد ها بر دموکراسی که از بزرگترین نقدها بر آن است نقد به واسطه های افزوده به دموکراسی است واسطه هایی چون ثروت و نفوذ مقتدرانه ی باند ها، انحصار امکانات تبلیغ، صنعت فرهنگ هژمونی رسانه هایی که تحت اختیار صاحبان ثروت و قدردتند، نا عادلانه بودن امکانات نشر پیام و توسل به شیوه های نهادینه ی مغز شویی و فریب توده ای، تقلب در انتخابات از شگرد های نا انسانی و غیر اخلاقی در سیاه نمایی رقبا همه ی این مسائل و مشکلات تضادها امروزه باعث شده که در قالب دموکراسی همان مفهموم سلطه ی منافع گروهی باز تولید شود.
تورم و بررسی رفتار لایه های اجتماعی و نسل تورمی
در متون اقتصادی معاصر به ندرت اصطلاحی به اندازة «تورم» نیرو و وقت اقتصاددانان را به خود جلب کرده است. گذشته از آن هم پژوهشگران مسائل اجتماعی و هم متخصصان برخی رشته های دیگر علمی، با تورم بسیار سروکار دارند. با این بیشترشان، مفهومی روشن و واقعی از تورم ندارند، در میان اقتصاددانان نیز، تنها کسانی که در زمینه های پول و قیمت ها صاحب نظرند می توانند همة ابعاد تورم را دریابند. مردم جامعة ما مانند همة جوامع دیگر از تورم مفهومی تقریباً یکسان، ساده شده و دارای بار منفی که شخص ایشان و خانواده شان را می آزارد در ذهن دارند. افزایش قیمتها بی آن که در آمدها به طور متناسب افزایش یافته باشد، تورم را آنهایی دوست دارند، که روز به روز سودشان به سبب تورم بیشتر می شود. اما انبوه زحمت کشان از آن زیان می بینند، زیرا سهم مادیشان به دست نیروهای مرموز بلعیده می شود، آنان تورم را دشمن پنهان می بینند، و بیشتر آن را به دولتها نسبت می دهند تا به مناسبات و ما در این مجال قصد داریم به تأثیر تورم در جوامع کم توسعه که در آن همه چیز با شتاب تغییر می کند و واکنشهای این پدیدة اجتماعی، بر لایة اجتماعی و نسل دچار به آن را بررسی کنیم. و رابطة بین شکل بندی اجتماعی و جریان تورم را دریابیم و ارتباطات فرد، جامعه را به موجب ایجاد پدیدة تورم و برآیندهای آن را باز شناسیم، برای یافتن بستگی میان دو پدیده یعنی شکل بندی اجتماعی و جریان تورم ناگزیریم به یک پل ارتباطی توسل جوئیم که اتفاقاً با اهمیت ترین بخش های مورد بحث را در خود دارد: «نسل»
واژة نسل به معنای دقیق، به آن اندازه که در زیست شناسی وجود دارد، در علوم اجتماعی مفهوم پیدا نکرده است در معنای جمعیت شناسی آن مفهومی عبارت از یک دورة 25 ساله است و در دیگر علوم اجتماعی یک نسل عبارت از گروهی از مردمند که در برهة تاریخی خاصی زیر سیطرة یک سرنوشت عمومی و اجتماعی قرار می گیرند، اگر از اصطلاح نسل نه در مورد همة گروه های اجتماعی، بلکه در تعیین رفتارهای اقتصادی گروهی چند استفاده کنیم، می توان پذیرفت که لایه های اجتماعی در روزگار ما وجود دارند که نمی توان آن ها را قاطعانه در جریان قطبی شدن بی وقفه جامعه در این یا آن طبقه جای داده بحث ما به رفتارهای متقابل فردی – اجتماعی گروههایی از مردم بستگی می یابد که به عنوان مثال در ایران، به دوران بعد از اوج گیری داد و ستدهای اقتصادی بر پایة در آمد، تعلق دارند. بهترین نقطة تاریخی شاید 1343 یا سال پیش از اصطلاحات ارضی ایران باشد، اما واقعاً ریشة اصلی تو به گذشتة تو به طور مشخص تر به سال 1332 یعنی آغاز دستکاری دامنه در ساز و کار اقتصاد داخلی، بر می گردد.
در شرایط حسابگرانه، بنا به ضرورت و تشخیص تدوین کنندگان خط مشی اقتصادی،می بایست یک لایة اجتماعی به نقدینگی کافی و به جریان قابل اعتماد سودبری متکی باشد.
اینان با رفتن در مدار مبادلاتی بی درد سر بی نگرانی،بی آن که ارزشهای واقعی یا حجم تولید را بالا ببرند پول دار می شوند طرح زمینة خانوادگی و وابستگی اجتماعی آن در بحث حاضر اهمیت چندانی ندارد،مهم که آن است که تزریق عوامل رونق زای مبادلاتی را به صورت رشد معاملات زمین شهری بشناسیم،و ساز و کار عملی در جریان این انباشت نقدینگی،افزاش بی وقفة قیمت دارایی هاست. وقتی همه ابزارهای پولی و مالی و سیاست های اقتصادی و استفاده از زیرکی ها و کاردانی ها سیاستمداران کهنه و بازاریان خبره مدتی به کار رفت تا دارایی ها خاص بی دغدغه افزایش قیمت باید و در همین راستا نیز پیش برود، پس شناخت اولین آثاری که در صحنة ذهنی افراد،که در واکنش به جریان اجتماع می توان دریافت مشکل نخواهد بود. برخی کسان به برکت امتیازات از پیش موجود خود،که بیشتر در پرتو کنش های اجتماعی قرار دارند،به تدریج یک عادت تازه یعنی انتظار در افزایش دائمی قیمت ها که عادتی ذهنی برآمده از این فرایند است بشوند،به ویژه آن که بیرون از ذهن و با کمک پنهان عوامل ترغیب کننده اولیه، قیمت ها بی توجه به هر برخورد تبلیغی به سرعت رو به بالا می رود. انتظار همگانی گروهی از مردم که رفتارشان بر روند اقتصادی موجود مؤثر می افتد در قبال افزایش قیمت ها موجب تحقق همان انتظار افزایش قیمت ها می گردد. زیرا آنها به دلیل ضعف در آمد در برابر قیمتی ها که الگوی ذهنی برای آنها شده است از ترس ناتوان ماندن در خریدن و احساس نا امنی و اضطراب با شتابی روز افزون که به معنی افزودن بر سرعت هزینه هاست راهی بازار می شوند تا بتوانند کالای مورد نیاز خود را ارزانتر از فردا خریداری کنند. و این رفتارهای روانی بر متغیرهای اقتصاد دچار تورم تأثیر می گذارند که نادیده گرفتن آنها امری اشتباه است همان گونه که تصور بی اهمیت یا کم اهمیت بودن نیروهای مادی در ایجاد آن رفتارها و اصولاًاین دگرگونی های مادی اند که دگرگونی در رفتارهای روانی – اجتماعی را می سازند. همکاری شرایط چنین اقتصادی با کنشهای مربوط به روان شناختی اجتماعی موجب ارائه شرایطی می شوند که به ثبت عادات ذهنی می انجامد که در رابطه با متغیرهای اقتصادی به صورتی مسری تأثیر گذار و تأثیر پذیرند.
به هر تقدیر افزایش پایدار قیمت ها در دورة زمانی طولانی،گروه از مردم را که در جریان داد و ستد قرار دارند و شمارشان در شهرها و جوامع کم توسعه به طرز بی سابقه ای بالاست حول خود جمع می کند. اینان مجموعاً آن چه را که طبقات میانه شاغل در بخش خدمات و شبکة توزیع و یا دلالان هستند که در آمارگیری های طبقه بندی مشاغل در کشورهای کم توسعه مردم شمار شاغلین در بخش خدمات بازرگانی از رده های دستفروشی موقت گرفته تا بنگاههای خیلی بزرگ توزیع و واردات کالاها زیاد می شود. قشرهای اجتماعی مورد نظر به تدریج مهارت لازم را در خریدن ارزانتر و فروختن گرانتر می آموزند. گرچه کار این قشرها در نظام اقتصادی عبارت است از وظیفة توزیع کالا به گونه ای که آن نظام حکم می کند،اما عناصر آن به تدریج هرگونه ارتباطی قابل درک را با نقش اجتماعی خود از دست می دهند و در این قشرها بسیار راحت تر می توان منافع کل نظام را به دلیل انگیزة سود بیشتر نادیده گرفت تا در میان قشرهای که در جریان تولید هستند، به عبارت دیگر درک منافع عمومی بلند مدت در میان خرید و فروش کنندگان نوپای جوامع کم توسعه، تقریباً جایی ندارد. فروش گرانتر برای عناصر اجتماعی که در زیر تازیانة بی رحم تورم، قویتر می شوند حرکتی است که از تلاش برای پاسخ دادن به امیال سرکوب شده جدا نیست. تحمل تحقیر و زورگویی،به ویژه در گذشته ای غیرقابل برگشت که در متن خانواده ضعف پدر را بی رحمانه ترسیم می کند و فرزند را آماج انتقال خشونت می سازد و وقتی شخصیت توطئه جو و رشد یافته و تحقیر شدة پیشین فرصت می یابد از او یک شیفتة قدرت بی درد سر می سازد. انگیزه های اصلی کسب سود،در اینجا ، بالا بردن سطح مصرف است، هرچه مشخص تر در دادن پاسخ به روحیة برتری طلب انسان تحقیر شده و ایجاد واکنش جبرانی در قابل سرکوب ها گذشته. ولع مصرف و تمایل پایان ناپذیر حریصانه برای دستیابی به الگوهای مصرف «برتر» که به نوعی در صحنة اجتماعی به بروز چنین رفتار اجتماعی و روانی منجر می شود.
باری، مجموعة فزاینده کار کردهای مادی و بازتابهای آن که خود مایة تقویت کار کردهاست،در ایجاد و گردش سودهای کلان و زود ثمر،لایة اجتماعی را می سازد در سطوح بالاتر از خود سعی در نفوذ و ایجاد امنیت برای خطور هرچه بیشتر در حیطه های اقتصادی می کنند و کامیابی پولی این گروه، مفاهیمی تازه از واژه های سعادت و پیروزی را عرضه می دارد که به معنای تلاش برای هرچه بیشتر پول در آوردن است و کودکان و نوجوانان هم با «کن و مکن» های اجتماعی و خانوادگی تازه ای رو به رو می شوند.
در یک مقایسة تاریخ می بینیم که جوامع تازه صنعتی شدة اروپایی در قرن 18 و 19 به ایجاد نسل های صاحب سرمایه ای انجامید که زندگی اجتماعی خود را در سرماه گذاری صنعتی به قمار می گذاشتند، تقریباً همه برنده شدند و بدین سان اولین دوره های سرمایه داری صنعتی با خصلتی جهانی و تضاد آمیز و با کیفیتی که نیاز ناباورانه به رشد ناموزون داشت پا به جهان گذاشت. آنان صاحبکاران اقتصادی بودند که در رشته های تازه صنایع سبک و پس سنگین تر به میدان رقابت بی امان و بی رحم تولید سرمایه دارانه پا گذاشتند. چیزی از برنده شدن همگانی نگذشته بود که آثار شکست و از پا افتادگی یکی یکی ظاهر شد. زمینة فرهنگ عصر و روشنگری که پیشاپیش در جامعه سایه افکن بود می جوشید، و این نشان از دگرگونی های اجتماعی می داد که از روزنة اخلاق و اخلاق خانواده به سرنوشت فرد فرد جامعة اروپا سایه می افکند. اخلاقی اجتماعی طبقات میانی در آن دوره بی تردید حتمیت انباشت سرمایه، توسعة کسب و کار، تولید هرچه بیشتر و گسترش صنایع در چهارچوب رقابتهای فردی را به مثابه اصول تقدیس شده پذیرفته بودند.
در جوامع کنونی جهان سوم یعنی در جوامع کم توسعه صاحبکاران اقتصادی کلاسیک نه به طور عام اما به طور کلی جای چندانی نگشودند، در عوض گروه سودجویان کم طاقت و در نوع خود بی سابقه ای سوار بر امواجی شدند که بی زحمت آنان را به ساحل خوشبختی می کشانید و این جریان به طور کلی همان تورم است که به گونه ای سیطره آمیز اخلاق پول دار شدن، به انگیزة دستیابی به کارهایی را موعظه می کرد که داغ روانی ناکام ماندگی را شفا نمی بخشد و نمی بخشد. معیارهای زیبایی شناختی که هرگز ناب نبوده است در میان لایة تورمی مورد بحث سخت با هنجارهای توفیق پولی در آمیخته است. تورم مزمن، دیدگاههایی تازه را در اصول کهن خوشبختی در تعریف انسان وحتی در ارزیابی پدیده های پیچیده و شاید قراردادی چون هوش و استعداد به بار می آرود، در واقع تقلید الگوهای مصرفی بر زمینة جامعه ای محروم که دست کم هم از حیث فرهنگی و هم از حیث فن شناسی سخت دوگانه است به چیزی جز ابتذال و بی ریشگی و ناماندگاری در تعهد به والایش انگیزه ها نمی انجامد. عوض شدن روز به روز انتخابها و سلیقه ها، به میدان آمدن فعالیت های هنری بیماری و بی مایه و دل بسیتن به احساسات گذاری زمانه، وضعیت روانی – اجتماعی است که خیلی زود به سراغ کسانی می رود که به راحتی به امکانات مادی دست می یابند، بدون آن که ابتکار و تخیل، تلاش و استعداد خود را به کار انداخته باشند. رابطة میان اشیاء – انسان – قیمتها در دوران رو به بالای تورمی، به مرور زمان بسیار قوی و تبدیل به رابطة میان پیروزی انفرادی انسان و امکان سودبری هرچه بیشتر از راه تورم می گردد. و در این میان کسانی که از ارزشهای غیر مادی یا مادی غیر تورمی سخن به میان می آورند متهم به انگ الکی خوش و یا دست و پا چلفتی و یا بی استعداد که ضغف خود را در عدم پول ساز بودن توجیه می کنند. در حالی که این پول انسان پول ساز در شرایط تورمی از طریق تلاش مولد و صنعتی و استعداد بدست نیامده است، پول او را باد می سازد نه چرخ آسیاب.
آن لایة اجتماعی که معرکة شتاب قیمت ها پیروز می گردد اگر در عرصة سیاسی صاحب اقتدار باشد همچون بسیاری از جوامع که توسعه از طریق نفوذ بورژوازی تجاری یا بورژوازی کلاریکال و بالاخره بورژوازی بوروکرایتک به تدریج موعظه های خود می پردازد که دست داشتن به امکانات رسمی و رسانه ای برای جا انداختن اخلاق قشری به مثابه اصول پایدار شرافتی و نجیبانه از طریق اشاعة پندهای عمومی و اجتماعی و غیر سیاسی کردن کنش های آدمی بر می آید و در این شرایط افزایش قیمت ها باید ماهیت وجودی خود یعنی (همیشگی) بودن را از دست ندهد تا بتواند لایة اجتماعی مورد نظر را امنیت بخشد.
این شرایط مسخ شده گی رابطة انسان – کالا یعنی این که کالاها به طور کلی نه به خاطر ارضای نیازهای مادی انسان به طور بلا واسطه بلکه به دلیل قابلیت فروش آن با قیمتی بالاتر و ازدیاد سود مورد تقاضا قرار می گیرند. و حلول نسل تورمی در یک لایة اجتماعی اعضای آن را شدیداً به تبعیت از عادات چشم هم چشمی وا می دارد. یافتن راه حل پول دار شدن سریع و بی دردسر تنها مشغلة اصلی این نسل می شود و درجة استعداد و لیاقت و کفایت با این میزان سنجیده می شود و کودکان این جامعه می آموزند که باید همیشه در تدبیر پول در آوردن باشند و آن را از آغاز درخانواده خود کار آموزی می کنند. صحنه سازی کودکانه – دروغ گفتن – بی میل به کندوکار ذهنی، نادیده گرفتن غیر خودی ها، حسادت به دیگران، جلب تر حم همه نیروهایی هستند که بچه با والدین خود به کار می برد تا پول بیشتری برای پاسخ دادن به نیازهای جدید و فزایندة خود یابد. علاقة بچه به استفادة مشترک از اشیاء جای خود را جداسازی و استفادة انفرادی می دهد. و بچه همیشه در خانواده شوندة مقولاتی چون زرنگی کردن، پشت با اندناختن، نادیده گرفتن مسائل دیگران و احتیاج، تردید همیشگی به همگان و راههای گلیم خود را از آب کشیدن است که همگی معطوف به پول دار شدن، بی زحمت است.
حتی نسل دوم و سوم تورمی یعنی فرزندان و نوه هایی که دائماً در تالاب اخلاق و رسوم زیرکانه بزرگترهای چشم دوخته بر افق قیمت ها غوطه ور بوده اند، نیازهای غریزی و واکنش های عاطفی خود را با معیارهای تورمی پاسخ می دهند. همان طور که می بینیم خانواده ها مهریة دختران را بسته به گروه در آمدی خانواده بر حسب پنجاه و صد و پانصد سکه طلا تعیین می کنند، و می اندیشند اگر مهریه بر حسب ارزش ریالی تعیین شود و سیر قیمت ها همان باشد که هست و باید مهم باشد، آن گاه لاجرم چند سال بعد داماد ارزشهای پولی زیادی اندوخته است ولی مهریة عروس در آن زمان به قیمت ثابت رقم ناچیزی خواهد بود و داماد توان طلاق آسان عروس را خواهد داشت اما اگر معادل گذاری مهریه با طلا باشد به سبب رشد فزایندة قیمت آن آیندة دختر نجات می یابد و این شیوة درون همسری را که رسم نسل تورمی است ایجاد می کند.
این مجموعه برگرفته از کتاب «کم توسعه گی اقتصادی و سیاسی» می باشد
حاکمیت سنت های غیر اومانیستی بر زندگی بشر و زوال اندیشه های دوران روشنگری که می گفت: انسان باید هدف تمام تلاش های اجتماعی باشد؛ انسان را به ابزاری در خدمت ماشین تبدیل کرده است و با تمام پیشرفت های تکنولوژیکی، زندگی اجتماعی انسان هنوز به آن درجه از کمال نرسیده است که بتواند به شکل درستی از این ابزارها استفاده کند. ماشینی که قرار بود با به ارمغان آوردن فراغت برای انسان، زندگی وی را تکامل بخشد اینک با تمام قوای ناشی از اتصالات آهنین خود بر زندگی انسان حاکم شده و روح و روان او را به بند کشیده است.
در این حالت روابط عاطفی افراد نیز تابعی خواهد بود از موقعیت توصیف شده؛ عشق انسان در جهت عشق به ماشین قرار گرفته و با وجود مقاومتی که در حرکت به سمت خلاف این جریان از خود نشان داده، بیش از پیش به این دام گرفتار شده است. این نوشتار نیز در پی آن است تا نشان دهد که چگونه در جامعه عشق در برابر سنت های غیر اومانیستی تسلیم شده است؛ توضیح این مطلب مستلزم پاشیدن نوری بر کوری چشم های افکار عمومی و در هم شکستن ذهنیت های هیپنوتیزم شده ای است که توسط ایدئولوگ های وضعیت موجود از طریق مختلف ساخته شده اند؛ بحث در این مورد را می توان از جنبه های مختلف پی گرفت.
1- حاکم شدن انفعال بر کنش افراد: در این معنی حرکت و تلاشهای افراد در مسیری قرار می گیرد و به دست نیروهایی می افتد که افراد هیچ اختیاری در برابر آنها ندارند؛ انسان ها در این وضعیت خلاقیت خود را از دست داده و به نیروهای پیش برنده ای تسلیم می شوند که ذی نفع اصلی آن حرکت هستند، تا جایی که فردیت انسان به طور کامل از میان می رود. این امر در چنان پوششی صورت می گیرد که افراد به راستی فکر می کنند که واقعاً سوژه ای فعال و خلاق هستند و قادرند به هرگونه فعالیتی بپردازند، فارغ از اینکه آزادی آنها به طور نمونه تنها در انتخاب رنگ مورد علاقه خود در میان ویترین های رنگارنگ بازار سرمایه خلاصه می شود.
جریانی که در بالا شرح آن رفت علاوه بر حوزه های اقتصادی، بر حوزه روابط اجتماعی انسان ها نیز حاکم شده است و تا آنجا که بحث ما مربوط می شود، عشق را به صورت یک عشق انتخابی در آورده است. در این معنی دیگر فرد در پی آن نیست تا کسی را دوست بدارد بلکه سعی می کند ترتیباتی فراهم آورد تا توسط دیگران دوست داشته شود. فرد همواره این سوال را از خود می پرسد که چه کاری انجام دهد یا چگونه باشد تا دوست داشتنی تر باشد که برای انسان فاقد فردیت، عامه پسند بودن بهترین حالت است به عبارتی انسان عامه پسند قطعاً فردی دوست داشتنی خواهد بود، که این عامه پسندی برای مردان به صورت کسب موقعیت های اقتصادی و اجتماعی و برای زنان به صورت افزودن بر جاذبه های جنسی خود تعریف می شود.
در این وضعیت فردی که سعی می کند دوست داشته شود دیگر فعالیت هایش را صرف معشوق خود نمی کند بلکه فعالیت های خود را در جهت فراهم آوردن وسایل یا موقعیت هایی بسیج می کند که جذاب ترند؛ به عنوان مثال فلان ماشین یا بهمان شغل را اختیار می کند و یا لوازم آرایشی بهتری استفاده می کند. این جریان منفعلانه عشقی اگر هم به نتیجه ای برسد فوراً از هم خواهد پاشید، چرا که عشق به یک فرد نه به دلیل انسان بودنش بلکه به دلیل داشته هایش به وجود آمده است و به محض عادی شدن و از میان رفتن جاذبه های مادی، هیجانات عاشقانه نیز فرو ریخته و از میان می روند.
2. ذره ای واتمیزه شدن جامعه: در این حالت حامعه به مجموعه ای از افراد تنها وجدا از هم تبدیل می شود ک از حال هم دیگر هیچ خبری ندارند. در این جامعه انسان ها با وجود نیازشان به هم جدا از هم زندگی می کنند و مثل پیچ و مهره های یک دستگاه در یک کارخانه کنار هم چیده می شوند که هر کدام باید وظیفه تخصصی خود را به درستی انجام دهند. در این جامعه روابط اجتماعی از بعد عاطفی خود تهی شده و ارتباط انسانی به نام عشق یک ارتباط تقلیل یافته محسوب می شود. چرا که بر اثر جدایی افراد از هم تمام هیجانات عشقی تا حد فرو ریختن حجاب مابین دو نفر فرو کاسته می شود و لذت ناشی از عشق به سر در آوردن از زندگی خصوصی افراد و کشف اجزای خصوصی تر بدن آن افراد خلاصه می شود، بنابراین مادامیکه حجاب ها برای طرفین فرو ریخت از هم دلسرد شده و هیجانات عشقی نیز فرو خواهد نشست.
این امر در افرادی که دامنه روابط اجتماعیش محدود تر است بیشتر خود را نشان می دهد. فردی که چنین عشقی را تجربه می کند مادامیکه هیجانات عشقی اش فرو کش کند، در پی آسیب شناسی آن بر آمده و به این نتیجه می رسد که در گزینش عشق راه خطا را پیموده است و باید به جستجوی عشق واقعی خود برود. چنین فردی بدون در نظر گرفتن کلیت حکم بر جامعه و روابط اجتماعی، با افراد مختلف ارتباط برقرار کرده و به همان دلایل قبلی دچار شکست می شود تا آنجا که به این نتیجه می رسد که هنر عشق ورزیدن را ندارد.
3. حاکم شدن منطق غیر انسانی "سود" بر روابط افراد؛ که خود برآیند نظام سرمایه داری است. وقتی سیستم سرمایه داری که مشخص اصلی آن نظام بازار است بر جامعه حاکم می شود، پایه روابط اجتماعی بر سود گذاشته می شود. این سبب می شود هنجارهای اجتماعی به طور مکانیکی به سمتی هدایت شود که فقط روابط معطوف به سود بهنجار تلقی شوند و رفتار نرمال رفتاری می شود که سبب دست یابی به سود بیشتر باشد. بدین ترتیب شکل روابط اجتماعی در جامعه سرمایه داری بسیاری از رفتارها و روابط عاطفی را که در ساخت پیش از سرمایه داری وجود داشت از بین میرود و این امر برای کسانی که تجربه زندگی در جامعه سنتی را داشته اند و امروزه وارد روابط جامعه سرمایه داری شده اند بسیار دشوار است. به طور کلی آنها را دچار نوستالژی بازگشت به ماقبل سرمایه داری می کند و بدون اینکه کلیت حاکم بر زندگی جدید را درک کنند؛ مدام از دشواری های این زندگی می نالند.
در محدوده ای که به بحث ما ارتباط دارد، چون کنش افراد در جامعه معطوف به سود است، انسانها سعی می کنند این منطق را نیز بر رابطه عشقی خود سوار کرده و به آن الویت دهند؛ به این ترتیب یک پسر با یک دختر پولدار از اولیت هایی می شوند که افراد در هنگام انتخابشان به آن اهمیت فراوان می دهند، تا دست کم اگر فرد تصمیم به برقراری رابطه عاطفی با کسی گرفت از نظر مادی ضرر نکند یا در لوای این رابطه عاطفی به منفعت های مادی هم دست یابد. در چنین حالتی، روابط عشقی ریسوگرافی تکراری از روابط حاکم بر بازار شده و عشق تبدیل به معامله ای می شود که تنها مراد دلالان حرفه ای را حاصل خواهد کرد.
همان طور که معرفت و آگاهی انسان نشات گرفته از زندگی مادی اوست،معرفت و آگاهی اجتمایی او نیز بازتاب موجودیت مادی و به عبارتی بازتاب مناسبات اقتصادی جامعه است.به بیانی مناسبات اقتصادی زیر بنای حیات جامعه را تشکیل میدهد و بازتاب واقعیت های مادی این زیر بنا تبدیل به آگاهی اجتماعی توده های مردم در رو بنای جامعه می شود. اما انسان در این فعل و انفعالات در کجا قرار دارد؟انسان به عنوان واسطه در میان این زیر بنای اجتمایی (مناسبات و روابط اقتصادی) و رو بنای جامعه (آگاهی عرفی جامعه) عمل می کند. به این صورت که انسان از یک طرف به عنوان یکی از اجزای نیروی مولد تولیدی ( و مهمترین جزء آن )محسوب می شود و از طرف دیگر تحت تاثیر روابط تولیدی قرار می گیرد و به همین دلیل با وسائل تولیدی رابطه مشخصی پیدا می کند سپس به دلیل همین رابطه جایگاه طبقاتی او در جامعه مشخص می شود و قرار گرفتن در جایگاه طبقاتی خاص او ، نگرش و تلقی او از شرایط اجتمایی را سبب می شود ، و همین انسان به دلیل این تاثرات به خلق فرهنگ دست می زند و به این ترتیب تاثیر زیر بنا بر رو بنا به وساطت انسان انجام می شود.
در سطح اولیه و ابتدایی این نگرش و تاثیر زیر بنا بر روبنا توسط پسیکولوژی اجتمایی انجام می شود و سپس ساخته و پرداخته می شود و سازمان منطقی تری پیدا می کند و به ایدئو لوژی اجتمایی تبدیل می شود.
پسیکولوژی اجتماعی انعکاس بلافاصله شرایط زندگی افراد ،روحیات آنها ،پیش داوری ها و طرز تلقی آنها که در نتیجه تجربه و مشاهده عینی زندگی روزمره آنها بوجود می آید را در بر می گیرد و به عبارتی پسیکو لوژی به آگاهی توده های مردم آگاهی مادی می بخشد.
در نظام روابط تولیدی انسانها در یک سطح قرار نمی گیرند, به دلیل وجود همین طبقات مختلف که در جامعه وجود دارد نگرش و احساسات,طرز تلقی افراد و به طور کلی پسیکولوژی هر طبقه با طبقه دیگر متفاوت است برای مثال در نظام سرمایه داری,طبقه کارگر این نظام به دلیل قرار گیری در محیط های جمعی بزرگ و کار اشتراکی آنها و لزوم وحدت و همدلی میان این طبقه در این محیط نوعی پسیکو لوژی مختص این طبقه را بوجود می آورد , که منشع آگاهی این طبقه و مبارزه این طبقه برای بهبود وضع خود و برداشتن فشار و ظلم طبقه سرمایه دار است.در مقابل ,طبقه ی بورژوا ,فردگرایی ,اندیشه ی به خودوتلاش برای سود بیشتر که نتیجه ی مالکیت سرمایه داری و رقابت وروابط اجتمایی بورژوازی است,باعث بوجود آمدن نوع دیگری از پسیکو لوژی به نام پسیکولوژی بورژوازی می شود که درتظادودرمقابل پسیکولوژی کارگری قرارمی گیرد.در نهایت نظام اجتماعی مبتنی بر همکاری میان کارگران وهمدلی میان آنهاباعث بوجودآمدن روحیات طرز تلقی وخصوصیات شخصیتی جدید و به عبارتی باعث بوجود آمدن یک پسیکولوژی جامعه گرا مبتنی بر روحیه جمعی ,انسان گرایی وانترناسیونالیسم جدید می شود که در نقطه ی مقابل پسیکو لوژی بورژوایی قرار می گیرد.
ایدئولوژی اجتمایی درجه ی دیگری از آگاهی است که بالاتر از پسیکولوژی اجتماعی می باشد.نظامی است از انگاره ها و مفاهیم و اصول نظری (به شیوه ای درست یا تحریف شده )که روابط اقتصادی جامعه را از مواضع یک طبقه ی اجتماعی معین منعکس می کند.به عبارتی از میان پسیکولوژی های موجود در جامعه که اغلب به صورت خود به خودی به وجود می آیند طبقه ای که مناسبات اقتصادی و تولیدات جامعه را در دست دارد ,پسیکولوژی طبقه ی خود را به صورت مفاهیم و اصول نظری به نام ایدئولوژی حاکم در تمام جامعه تزریق می کند.این نظریه ها و انگاره ها تاثیر بسیار زیادی به آگاهی عرفی و عادی جامعه دارد.طبقه ی حاکم به هر وسیله ای می کوشد پسیکولوژی طبقه ی تحت ستم را زیر فشار قرار دهد و آن طبقه را مجبور به قبول روابط اجتماعی موجود سازد.این امر در عصر ما که وسایل ارتباط جمعی از قبیل رادیو ,تلویزیون ,اینترنت,روزنامه هاو ...کاربرد بسیار گسترده ای یافته است , مشهود تر می باشد.
نکته ی دیگر که در تفاوت میان ایدئولوژی و پسیکولوژی قابل ذکر است این است که بر خلاف پسیکولوژی که بر آمده از تمام طبقه خود است و اغلب خود به خودی بوجود می آید ایدئولوژی نه خود به خودی بوجود می آید و نه حاصل کار تمامی یک طبقه است بلکه حاصل کار ایدئولوگ های آن طبقه است.اما وجود یک نظام طبقاتی, بوجود آمدن پسیکولوژی های متضاد در جامعه را منجر میشود,و عاقبت هنگامی که پسیکولوژی طبقه مورد ستم واقع شده توسط متفکریناینطبقه سازماندهی شود و تبدیل به ایدئولوژی آن طبقه( هر چند با قدرتی کمتر در مقابل ایدئولوژی حاکم) شود مناسبات موجود را بر هم زده و جامعه ای با مناسبات جدید را پایه ریزی خواهد کرد. این امر در تمامی جوامع گذشته ی انسانی به وقوع پیوسته است.و یکی از مقوله های مهم در تحولات تاریخی جوامع گئشته می باشد.در جامعه سرمایه داری امروز نیز اگر چه پسیکولوژی بورژوازی تبدیل به ایدئولوژی حاکم بر جامعه شده است و با تمامی وسایل
موجود سعی در تبلیغ و اجبار در پذیرش این ایدئولوژی توسط توده های مردم دارد اما پسیکولوژی انسانی و جامعه گرای کارگری نیز توسط متفکرین قرن 19 تبدیل به ایدئولوژی جدید ی در مقابل ایدئولوژی بورژوایی شده است که نوید جامعه ای انسانی تر با مناسبات و روابط اقتصادی تولید جمعی بدون مالکیت خصوصی را در آینده می دهد.
به سیزیف بیدادگر خواهند بخشید
من پرومته نامرادم کز جگر خسته
کلاغان بی سرنوشت را سفره ای جاودان گسترده ام.